سعدى

52

بوستان ( فارسى )

چو سالارى از دشمن افتد بچنگ * بكشتن درش كرد بايد درنگ كه افتد كزين نيمه هم سرورى * بماند گرفتار در چنبرى اگر كشتى اين بندى ريش را * نبينى دگر بندى خويش را نترسد كه دورانش بندى كند * كه بر بنديان زورمندى كند 1120 كسى بنديان را بود دستگير * كه خود بوده باشد ببندى اسير اگر سر نهد بر خطت سرورى * چو نيكش بدارى ، نهد ديگرى اگر خفيه ده دل بدست آورى * از آن به كه صد ره شبيخون برى * * * گرت خويش دشمن شود دوستدار * ز تلبيسش ايمن مشو زينهار كه گردد درونش بكين تو ريش * چو ياد آيدش مهر پيوند خويش 1125 بدانديش را لفظ شيرين مبين * كه ممكن بود زهر در انگبين كسى جان از آسيب دشمن ببرد * كه مر دوستان را بدشمن شمرد نگه دارد آن شوخ در كيسه در * كه بيند همه خلق را كيسه بر * * * سپاهى كه عاصى شود در « 1 » امير * ورا تا توانى به خدمت مگير ندانست سالار خود را سپاس * ترا هم ندارد ، ز غدرش هراس « 2 » 1130 بسوگند و عهد استوارش مدار * نگهبان پنهان برو برگمار نوآموز را ريسمان كن دراز * نه بگسل كه ديگر نبينيش باز * * * چو اقليم دشمن بجنگ و حصار * گرفتى بزندانيانش سپار كه بندى چو دندان به خون دربرد * ز حلقوم بيدادگر خون خورد * * * چو بركندى از دست دشمن ديار * رعيت بسامانتر از وى بدار 1135 كه گر باز كوبد در كارزار * برآرند عام از دماغش دمار وگر شهريان را رسانى گزند * در شهر بر روى دشمن مبند مگو دشمن تيغزن بر درست * كه انباز دشمن به شهر اندرست

--> ( 1 ) . با . ( 2 ) . نداند ز روى قياس .